تبلیغات
محب جوان

محب جوان
خدا گفت : مرا یاد کن تا تو را یاد کنم! در روز چقدر او را یاد میکنیم ؟!
سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیزی که داری این صفحه مجازی رو می خونی ...
جریان سفر سال گذشته ام رو که خوندید ...
اگر نه حتما بخونید:  سفر اول به نهبندان 


سال گذشته فقط ماموریت بنده ، تبلیغ بود و همراه گروهی که از طرف نیکوکاران مشهدی عازم
نهبندان بودند ، بنده هم رفتم .

امسال یکی از رفقا ( محمد محمدی ، از طلبه های مدرسه) برای یکی از مناطق محروم تعدادی بخاری نفتی 
خرید . جرقه ای بود برای بنده تا به یاد نهبندان بیفتم ...
تماس گرفتیم ... نیازسنجی شد در زمینه وسائل گرمایشی ... پولی جمع شد ... تعدادی چراغ والور خریدیم.
تا هم وسیله گرمایشی باشد ... هم وسیله ای برای پختن غذا .
علاوه بر این سبد کالایی هم تهیه شد ... البته با رعایت احترام و بدست خود بنده پخش می شد .
دوست عزیزی هم تعدادی تسبیح تهیه کرد که آنها هم پخش شد ...


هم چنین مقداری پوستر از رفقای بسیجی گرفتیم ... که زیبا آرایی باشد برای خانه های گلی .
تعدادی دفتر هم از موسسه جهادی تهران تهیه شد .( البته از طریق یک دوست نازنین یعنی حاج آقای غروی )

***
( سلام ... اردوی جهادی سه روزه نهبندان / ماشین پشتیبانی نداریم / 
آدم جهادی می شناسی که خودش با ماشینش بیاد یا حداقل ماشین رو بده / پول بنزین هم با ما /
 پراید من برای جاده اصلا مناسب نیست )

این پیامکی بود که چند روز قبل سفر برای رفقای عزیزم فرستادم تا اینکه از طریق یکی از رفقا ، آقای توکلی عزیز
به ما معرفی شد ... ایشون هم سمند خودش رو با تواضع در اختیار ما قرار داد ...

شب حرکت ، یعنی شب سه شنبه ... شب 22 بهمن .
با امین زارعی ، دوست عزیز مسجدی ام تماس گرفتم و قرار شد ایشون همراه ما باشد .
زحمت عکاسی و رانندگی با ایشون بود. البته راننده کمکی هم بنده بودم.

راهپیمایی که تمام شد . نهارخورده نخورده سوار ماشین شدیم ...
دوربین را از مدرسه گرفتیم و پوستر ها را از جایی دیگر ...
مشکلی پیش آمد که تا ساعت 7 شب مشهد بودیم .
7 شب از مشهد خارج شده و ساعت 5 صبح نهبندان بودیم .

اردوی جهادی است دیگر ... جای خواب توی جاده بود ... یعنی بیشتر امین رانندگی کرد.
به قول شهدا کیلومتری خوابیدیم . نوبتی.
آقای رضوانی ... خادم عزیز کمیته امداد استقبال گرمی از ما کرد.
بله داشت یادم می رفت ... مکان اسکان ما در نهبندان ، کمیته امداد بود .

ساعت حدود 9 صبح بود که وارد کمیته امداد شدم ... 
و در اتاق آقای هاشمی بودم ... سبدهای کالا آماده شد و تا ظهر بسته بندی شد.
هم چنین جلسه ای داشتیم با مسئول محترم سازمان تبلیغات نهبندان ، حاح آقای لطفی ...


ایشان هم حسابی دل پری داشت از مشکلات فرهنگی و کم کاری بعضی ها . 
ظهر نهار رو خوردیم و عازم روستای سیاه خونیک شدیم ... 


و بعدش هم روستایی در همان حوالی ...



سبد کالا بین مردم عزیز روستاها پخش شد.
شب جلسه ای داشتیم با اعضای اجرایی کمیته امداد نهبندان ... 


و روز بعد هم به روستای دهسلم رفتیم ... ( حدودا در 95 کیلومتری نهبندان)


تاظهر برگشتیم و بعد نهار عازم مشهد شدیم ...
سفر ما در واقع سه بعدی بود :
یک : سر زدن به روستاها و اطعام مسکین ... دو :  سفر یک روحانی برای دلجویی از روستاییان که 
این تاثیرش از اولی چه بسا بیشتر بود ... سه : شناسایی منطقه و مشکلات آن .که بخشی از آن 
 با حضور در  روستاها حاصل شد و  بخشی از آن هم با صحبت های مسئولین کمیته امداد و بخشی هم از 
صحبت های حاج اقای لطفی ...

پ.ن : بعضی دوستان می گویند ، خب ما برای مردم نهبندان چه کار می توانیم بکنیم ...
عجله نکنید عزیزان ...در مطالب بعدی خواهم گفت ... این مطلب فعلا یک گزارش اجمالی از سفر بود . همین .

نسال الله منازل الشهدا



[ دوشنبه 28 بهمن 1392 ] [ 11:23 ] [ بامعرفت ( مهدی شاندیزی ) ]
درباره وبلاگ

سبک زندگی
یعنی مجموعه ای از رفتارهای
به ظاهر کوچک.
وقتی این رفتار های کوچک
در کنار هم قرار می گیرند ،
پازل زندگی ما شکل می گیرد .
لینکستان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب