تبلیغات
محب جوان

محب جوان
خدا گفت : مرا یاد کن تا تو را یاد کنم! در روز چقدر او را یاد میکنیم ؟!
مدت ها بود که داستان ننوشته بودم .
ولی از این به بعد بیشتر می خوام بنویسم .

"مهم اینه که ازش بخوای"

کم کم داشت خلوت می شد.
الیاس رفت کنار دیوار نشست . سرش را انداخت پایین . شروع کرد به های های گریه کردن .
بنیامین از دور داشت نگاهش می کرد . چند سالی بود که باهم رفیق شده بودند.
" چی شده الیاس این قدر گریه می کند؟ ما مگه از همون اول با هم قرار نگذاشتیم 
مثل دو تا داداش باشیم . خب اگه مشکلی داره چرا به من نمیگه؟ "
تو همین فکر ها بود که الیاس اومد کفش هاشو پاش کنه .
- اینجا چه میکنی بنیامین ؟
- هیچی منتظر موندم باهم بریم .
دو تایی از مسجد دانشگاه میان بیرون و به سمت خوابگاه حرکت می کنند.
مسجد دانشگاه با آن گنبد فیروزه ای اش ، دل را به سمت محبوب می کشاند.

- چیه پسر ، خیلی دمغی ! 
- هیچی ... بی خیال بابا .
- راستشو بگو الیاس ،  اتفاقی افتاده . چی شده که اینقدر گریه می کردی ؟
- نه دادا . چیزی نیست . باشه .اگه خیلی اصرار داری میگم . 
چیز خاصی نبود. فقط کمی دلم گرفته بود و یه حاجتی داشتم که مدتی است 
نمی دونم چرا خدا نمی ده .
- چی؟
- ببین دادا .  چند وقته حس می کنم با خدا بیشتر رفیق شدم .
سه چیز ازش می خواستم دو تا شو بهم داده و لی هنوز سومی رو بهم نداده .
- خب ...

- اولی ش  این بود که من خیلی ترسو بود.
ازش خواستم شجاع بشم . چند وقتی است که حاجتم رو داده .
دومی ش این بود  که شهوت خیلی منو اذیت می کرد .
مخصوصا امسال که اومدیم دانشگاه. با این وضع دخترا  ...
خودت بهتر می دونی چی رو میگم . از خدا خواستم رغبت منو نسبت به جنس مخالف از بین ببره
تا وقتش بشه و بتونم ازدواج کنم .
مدتی بود این رو از خدا می خواستم .
اولش فکر می کردم این یکی شاید نشه . ولی خدا کّرّمش رو ثابت کرد و شد .
- یعنی الآن دلت نمی خواد به دخترای خوشگل نیگا کنی دادا ؟
- قبلش هم دلم نمی خواست . الآن اگر چشمم هم بیفته ، اصلا هیچ حسی ندارم .

-خب امروز چی ؟ چی رو از خدا می خواستی که واسش باید اینقدر گریه می کردی ؟
- مدتی است که دارم ازش می خوام . ولی نمی دونم چرا برآورده نمی کنه .
شاید چون فکر می کنه اگه این یکی رو برآورده کنه دیگه در خونه ش نمیام .
ولی یکی نیست بگه خب خدای مهربون این حاجتم اصلا برای نزدیک تر شدن به خودت هست .
فعلا حاجتم اینه که خوابم زیاده و درنتیجه عبادتم کم .
از اوس کریم خواستم خوابم رو کم کنه تا بتونم بیشتر عبادتش کنم.
همین .
- همین ؟!!! اینم شد حاجت ؟! بابا تو چقدر عجیب بودی نشناخته بودیمت .
-حالا خیالت راحت شد...

دیگه نزدیک در خوابگاه شده بودند . بنیامین در حالی به سمت اتاقش می رفت که 
در فکر فرورفته بود که مگر می شود همچنین چیزایی رو از خدا خواست ؟؟؟

نویسنده : بامعرفت

پ.ن :  از باب ریا نوشتم که نویسنده ش خودم هستم که فکر نکنین از این 
مطالب کپی پیستی هست .  البته اقتباسی بود از یک داستان که متعلق به صدر اسلام بود
و البته شاید سه خط بیشتر نبود . 
راستی اگه خواستین نظر بدین ، لطفا شفاف بگین و فقط به ذکر خوب بود یا بد بود اکتفا نکنید.

باتشکر 




[ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 08:44 ] [ بامعرفت ( مهدی شاندیزی ) ]
درباره وبلاگ

سبک زندگی
یعنی مجموعه ای از رفتارهای
به ظاهر کوچک.
وقتی این رفتار های کوچک
در کنار هم قرار می گیرند ،
پازل زندگی ما شکل می گیرد .
لینکستان
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب